تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
بگذاز تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید،هرچند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن
دکتر علی شریعتی
تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
خدا را دیده ای آیا؟
به هنگامی که در این بیکران ، این پهنه ی هستی
به ترسی از رها بودن، تو می پرسی
کسی می بیندم آیا ؟
کسی خواهد شنید این بنده ی تنها ؟
... جوابت را، نه از آنکس که پرسیدی
جوابت را، خودش با تو ،
و با لحن و کلام مهر می گوید
که من نزدیک تو هستم، به هنگامی که می خوانی مرا
آری، تو دعوت کن مرا، با عشق
اجابت می کنم، با مهر
هدایت می شوی، بر نور....
تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
چراغها
بسیارند،لیک نور یکی است ، نور به یک چراغ متعلق است نور از آن یگانه عظیم
و پنهان بر می آید. خدا عشق است،عشقی همه گیر! در پس هر رنج و درد ،درسی
نهفته است که با یادگیری آن ، رنج و درد از میان میرود.
هر چه بدنیا بدهیم به خود ما بازمیگردد.پس بیایید عشق،مهربانی،یاری ،دلسوزی
و خدمت را به دیگران بدهیم.
تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
به کجا می نگری؟!
زندگی ثانیه ایست؛
وسعت ثانیه را می فهمی؟!
هیچکس تنها نیست ؛
ما خدا را داریم ؛
... ... ... ... می شود با یادش همچو نسیم ،
بال در بال پرستو، بوسه بر قلب شقایق ها زد
و زیبا زیست ... !
تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
در مملکتی که ارزش زن به زیبایی و ارزش مـرد به دارایی است ! ما کوردلان دنبال اندیشه میگردیم ، در کوچه بن بست تـناقـض.......
تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
باز کن...
پنجره ی عشق و امید را...
توکل کن...
به خدایی که همیشه هست...
ببخش...
... کسانی که تو را رنجیده خاطر کرده اند...
بخند...
به همه زیبایی ها و زشتی های دنیا...
و ببین...
آرامشی را که از آن تو می شود....
تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
آرامش ،رهایی ازطوفان نیست بلکه آرام زندگی کردن درمیان طوفان است .
تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
همه هستی من آیه تاریكیست، كه
ترا در خود تكرار كنان، به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد، من
در این آیه ترا آه كشیدم آه، من در این آیه ترا، به درخت و آب و آتش پیوند
زدم، زندگی شاید، یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگ...ذرد،
زندگی شاید، ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد، زندگی شاید
طفلیست که از مدرسه بر میگردد، زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء
رخوتناک دو همآغوشی، یا عبور گیج رهگذری باشد، که کلاه از سر بر میدارد، و
به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر...
تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
زنده بودن حرکت افقی است از گهواره تا گور ولی
زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان....
تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند...
اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،
فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه
امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد...
... آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.
در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.
گاهی لازم است كوتاه بیایی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...
اما می توان چشمان را بست وعبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....
ولی با آگاهی و شناخت
و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
یادمان باشد که زمان ما محدود است،
پس زمانمان را با زندگی کردن در زندگی دیگران هدر ندهیم
استیو جابز
تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
بعد از حملهی اعراب مسلمان به ایران،
یک عرب از یک مرد پارسی پرسید: «چرا زنان شما حجاب ندارند؟»
مرد پارسی گفت: «حجاب زنان ما پلک چشمان مردان ماست!
تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
... ...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی
سهراب
تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
دلتنگ که باشی آدم دیگری میشوی
خشنتر ، عصبیتر ، کلافهتر و تلختر ...
و جالبتر اینکه با اطراف هم کاری نداری
همه اش را نگه می داری و دقیقا سر کسی خالی میکنی که دلتنگ اش هستی ..
تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
اگر با گرگ ها زندگی میکنی ؛
زوزه کشیدن را بیاموز ...
ما در روزگاری زندگی میکنم که تنها خدایش از پشت خنجر نمیزند .
تاریخ : سه شنبه 15 آذر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
سلامتی مادر
واسه اینکه دیوارش از همه کوتاهتره
هیچوقت نگفت من
همیشه گفت بچه هام
همیشه از غمهامون شنید
... ... ... اما هیچوقت از غمهاش نگفت
از سلامتیش برای سلامتی بچه هاش همیشه گذشت
زندگی همراه با شادی و امید و مهربونی بهمون میده
هیچوقت خستگیشو به رخمون نمیکشه و ازش گلایه ای نمیکنه
به سلامتی مادر
چون اگه خورشید نباشه میشه گذرون کرد
اما بدون حضور مادر زندگی یه لحظه هم معنی نداره...
تاریخ : سه شنبه 12 مهر 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
تو چه ساده ای و من ، چه سخت/تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست/ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا دوست قدیمی ات _ درخت را _ با خودت نمی بری؟
***
فکر می کنم توی آسمان/جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار/یا مرا ببر توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام دست های من آشیان تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم آب و دان تو می شود.
میوه ام: سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام: ورق ورق نور ناب.
***
خواب دیده ام شب، ستاره ها از تمام شاخه های من تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام توی حوض خانه خدا آب می خورند.
***
من همیشه خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای یک درخت/توی باغ آسمان چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی رسیدنی ست
تاریخ : پنجشنبه 20 مرداد 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
اگر من و تو،
اندیشه مان عشق نباشد،
چه بر سر دنیا خواهد آمد؟!
در دنیایی که همه،
نفس هاشان سر شار است از
صدای ضرب سکهها و کلاه هایی که از پی هم بر داشته میشوند
برای ذره ای بیشتر دارا شدن...؟
!نازنین،
اگر اندیشه من و تو هم عشق نباشد،
همین واژههای ساده هم به یغما میروند،
و دیگر چیزی از دل نمیماند،
بگذار لااقل ما به حرمت عشق،
کمی انسان باشیم.....
همین کافیست....!!!
تاریخ : پنجشنبه 20 مرداد 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
خودت را دوست بدار و کمک کن تا دیگران نیز خود را بیشتر دوست داشته باشند.
تاریخ : پنجشنبه 20 مرداد 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
وقتی مدتها روی آب ایستاده ای
دیگر از فرو رفتن نمیترسی
آخرش همین است دیگر....
یک روز زیر پایت خالی میشود
نترس ، دستت را به من بده
بیا روی آب با هم قدم بزنیم
بدویم ، برقصیم ، بخندیم
باور کن روی خشکیهای زمین
جایی برای ما نیست
بیا تا فرو نرفته ایم
کمی طعم باهم بودن را بچشیم
تاریخ : پنجشنبه 20 مرداد 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
زیبایی در صورت نیست، زیبایی نور قلب است
“Beauty is not in the face; beauty is a light in the heart”
تاریخ : پنجشنبه 20 مرداد 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
ای کاش انسانها همانقدر که از " ارتفاع " می ترسند ،
کمی هم از " پستی " هراس داشتند ، ای کاش ... !!!
تاریخ : پنجشنبه 20 مرداد 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
مرگت درست از لحظه یی آغاز می شود که در برابر آن چه مهم است، سکوت می کنی.
"مارتین لوتر کینگ"
تاریخ : پنجشنبه 20 مرداد 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
وقتی که نیاز، بشر را وادار می کند از یتیم خانه دزدی کند، باید باور کرد که دزد، اشتباه چاپی کلمه درد است.
دکتر شریعتی
تاریخ : پنجشنبه 20 مرداد 1390 | نویسنده : هادی امیردهی
پروازهای
زندگیت را خودت شروع کن.پرنده هایی که با صدای تیر به هوا می پرند پرواز
نمی کنند.از ترس جان خود پرپر می زنند.این پرواز ترس آلود و بی هدف هرگز
شایسته یک پرنده قوی و قدرتمند نیست.
(تعداد کل صفحات:13)
[1] [2] [3] [4] [5] [6] [7] [...]